تبليغاتX
امیرخنده های فتح
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
ماه محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است
 

 

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه خون وقیام ماه محرم این شعررا تقدیم می کنم به ساحت مقدس آقا امام زمان وشهیدان راه حق:

بین الحرمین

شبی ساکت و دلگیر                     خودم بودم و قلبی که شده بسته به زنجیر

و نزدیک اذان بود                             که پیچیده در آفاق همه نغمه تکبیر

 نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش                 و مشغول دعا باش

 که آن لحظه بود لحظه شیرین عبادت          و باز است به درگاه الهی در رحمت

 شدم گرم عبادت                               دو چشمم پره از اشک شد و لبانم پره سوگند

 که یا رب تو رهایم کن از این بند                و گفتم به خدا بین دعایم

            که دلتنگ اذان حرم کرب و بلایم

       همان جا که حرم خانه دلهاست

                         و عشقش همه در آب و گل ماست

عبادتگه موسی ست                      دخیل حرمش حضرت عیسی ست

زیارتگه زهراست       و زیباست      خدا محو تماشاست

که یک سر حرم شاه و یک سر حرم حضرت سقاست

  مکانی که قدم رنجه نمودست گل یاس

                 طوافش کند از عشق عطش زاست

 به لبهاش بود ذکر ابالفضل

          و دریای دو چشمش پره الماس

                  همان کعبه کوچک کف العباس

همان خاک که هم بدر و احد                خندق و احزاب و حنین است

همان جا که زمین معرکه  عشق حسین است

+ نگارش در:11:16 پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 به قلم جواد
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
شعر

 

نقطه سرخط

غربت و غم، اشک دو چشم ترم
نقطه سرخط، بنویس دخترم
قصه روزی که پدر بود و جنگ
پای سفر ، خط خطر بود و جنگ
معبر و مین بود و پدر یا حسین
خط کمین بود و پدر یا حسین
خانه ای از عشق خدا سنگرش
حال و هوای دگری بر سرش
قصه شب ، قصه خط کمین
قصه رقص گل و میدان مین
قصه افتادن سرو و چنار
قصه ناز گل خون ، پای دار
نقطه سرخط بنویس دخترم
قصه اس از سنگر و همسنگرم
قصه هنگامه پرپر شدن
غربت و دلتنگ برادر شدن
وقت حنا بستن دستان عشق
وقت وداع، چهچه مستان عشق
نیمه شب ، خلوت عشاق مست
زمزمه و باده و جام الست
فارغ از این خاک، خدایی شدن
همدم مرغان هوایی شدن
قصه لب تشنگی و نان خشک
خط ترک روی لب بوی مشک
غربت مردان بسیجی دریغ
آه شهیدان بسیجی دریغ
نقطه سرخط بنویس شهادت
فاصله بگذار وبعد، سعادت
ترجمه کن سرخترین واژه را
زمزمه کن نام چنین واژه را
راز سرافرازی مردان دین
نور دوچشم تر اهل یقین
جذبه چشم شهدا بوده است
قسمت مردان خدا بوده است
نقطه سرخط، و پایان جنگ
دایره هشتم دوران جنگ
سربه فلک پرچم خونین عشق
بانگ غزل با دم شیرین عشق
صبح ظفر آمد و برگشتنم
با دل پرترکش و زخم تنم
با دلی از داغ سفر کرده ها
غربت وغم، داغ نظرکرده ها
نقطه سر خط بنویس دخترم
قصه یی از غربت چشم ترم
قصه روزی که پی نان و آب
دست زمان داد مرا پیچ و تاب
گرد و غباری که به رویم نشست
طعنه زد و پشت دلم را شکست
لیک مرا یاد شهیدان بس است
مرحمت دیده خوبان بس است
نقطه سرخط، ودیگر تمام
جان تو خط پدر، والسلام ...

+ نگارش در:13:6 چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 به قلم جواد
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
سونامی دفاع مقدس
ناگفته های سردار سعید قاسمی از دفاع مقدس...
ادامه‌‌ی مطلب
+ نگارش در:15:36 سه شنبه بیست و ششم دی 1385 به قلم جواد
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
مبشرصبح
 

ديديم كه مي شناسيمش .... و تصويرش را از اين پيش در خاطر داشته ايم. ديديم كه مي شناسيمش. نه آن سان كه ديگران را ... و نه حتي آن سان كه خود را. چه كسي از خود آشناتر ؟ ديده اي هرگز كسي نقش غربت در چهره خويش بيند و خود را نبشناسد ؟!

ديديم كه مي شناسيمش. بيشتر از خود ... تا آنجا كه خود را در او يافتيم. چونان نقشي سرگردان در آبگينه كه صاحب خويش را بازيابد و يا چونان سايه اي كه صاحب سايه را ... آن صورت ازلي را چه كسي بر اين لوح قديم نقش كرده بود ؟ مي ديديم كه چشمانش فاني است اما نگاهش باقي. مي ديديم كه لبانش فاني است اما كلامش باقي. چشمانش منزل عنايت ازلي بود و دهانش معبر فيض ازلي و دستانش ... چه بگوييم ؟ كاش گوش نامحرمان نمي شنيد!

ديديم كه مي شناسيمش و او همان است كه از اين پيش طلعتش را در آب و باد و خاك و آتش ديده ايم. درخورشيد آنگاه كه مي تابد. در ابر آنگاه كه مي بارد. در آب باران آنگاه كه در جستجوي گودال ها و دره ها بر مي آيد. در شفقت صبح در صراحت ظهر در حجب شب در رقت مه و در حزن غروب نخلستان در شكافتن دانه ها و در شكفتن غنچه ها .... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

ديديم كه مي شناسيمش و دوستش مي داريم. آن همه كه آفتابگردان آفتاب را. آن همه كه دريا ماه را .... و او نيز ما را دوست دارد آن همه كه معنا لفظ را.

زمين مهبط است نه خانه وصل. در اينجا نور از نار مي زايد و بقاء در فناست و قرار در بيقراري. زمين معبر است و نه مقر .... و ما مي دانستيم. پروانه اي دوران دگرديسي اش را به پايان برد و بال گشود و پيله اش چون لفظي تهي از معنا از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحي گسست و ما مانديم و عقلمان. عصر بيّنات به پايان رسيد و آن آخرين شب ديگر به صبح نيانجاميد.

عزيز ما اي وصي امام عشق

آنان كه معناي ولايت را نمي دانند در كار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب مي دانيد كه سرچشمه اين تسليم و اطاعت و محبّت در كجاست. خودتان خوب مي دانيد كه چقدر شما را دوست مي داريم و چقدر دلمان مي خواست آن روز كه به ديدار شما آمديم سر در بغل شما پنهان كنيم و بگرييم. ما طلعت آن عنايت ازلي را در نگاه شما باز يافتيم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزواي ما را شكست.

سر ما و قدمتان كه وصي امام عشق هستيد و نائب امام زمان

 

+ نگارش در:5:22 پنجشنبه چهاردهم دی 1385 به قلم جواد